کَهنه ، ای سرزمین قوم کُهن

زبان و گویش

مردم این روستا به زبان فارسی و لهجه خراسانی که در گویش شبیه گویش مردم مناطق نیشابور و گناباد میباشد سخن می گویند.

 

در این صفحه بر ان شده ایم به استناد مقدمه برهان قاطع که به قلم ابراهیم پورداود ( استاد دانشگاه تهران ) به نگارش در امده به سیر تغییر و تحول زبان  فارسی از گذشته تاکنون پرداخته و در پایان تعدادی از کلمات، واژه ها و اصطلاحات بومی و محلی را بازگو نمائیم .

 

لغتهای فارسی که امروزه در سر زبانهای ما ایرانیان است در چند هزار سال پیش از این هم در همین مرز و بوم در سر زبان نیاکان ما بود . زبان مانند همه چیز این جهان در گردش گیتی دگرگون می شود اما نه انچنان که ریشه و بن دیرین ان شناخته نشود . جای سپاس است که از زبانهای پیشین ایران نمونه هایی بجای مانده که بخوبی نمودار سرچشمه های زبان کنونی ماست و بدرستی نشان میدهد که رشته پیوند لغتهای فارسی با لغتهای زبانهای روزگاران گذشته از هم نگسسته و خویشاوندی انها با همدیگر پیدا و اشکار است .

پارسی باستان : زبان پارسی باستان ، زبان کهنسال رایج روزگار هخامنشیان بوده است که نمونه ای از این زبان در نوشته های پادشاهان این خاندان به خط میخی در دست است . نخستین کسی که برخی از حروف میخی هخامنشی را خواند گروتفند المانی است در سال 1802 میلادی . زمینه کار او دو تصویری بوده که سیاح المانی کارستن نیبور  در هنگام اقامت چند روزه خود در ماه مارس 1765 در تخت جمشید از دو سنگ نوشته کوچک داریوش و پسرش خشایارشا در کمال دقت ترسیم کرده بود . از پرتو کوشش 150 ساله دانشمندان دیگر امروزه از هر جهت از زبان رایج زمان هخامنشیان اگاهیم ، هم از لغتهای ان و هم از دستور زبان ان .

اوستا : لغتهای بجا مانده در نوشته های  هخامنشیان به اندازه ای نیست که نمودار ریشه و بن هزاران لغت فارسی کنونی باشد . اما جای شادمانی است که باز یک سند کهنسال و گرانبها از اسیب زمانه رهایی یافته و به ما رسیده است و تا اندازه ای کم و کاست نوشته های پارسی باستان را جبران می کند و این سند سالخورده نامه مینوی اوستاست که برخی از سرود و نیایش و درود و نماز نیاکان ما که در طی چندین هزار سال در همین سرزمین در سر زبانهای انان بود ، در ان بجای مانده است .

درست است که زبان فارسی به پهلوی و پهلوی به پارسی باستان وابسته است اما زبانی که امروزه اوستایی نامیده می شود از خویشان بسیار نزدیک پارسی باستان است و ان نیز پیوسته به زبان فارسی است . علت اینکه این زبان را اوستایی خوانده اند برای این است که جز اوستا ( نامه دینی ایرانیان ) سند دیگری از این زبان در دست نیست .زبان اوستایی یکی از سرچشمه های زبان فارسی و یکی از کهنترین زبانهای گیتی به شمار می رود و نظر به اثار کهنه و سالخورده ان باید همسنگ زبان سانسکریت یا زبان مقدس ودا  نامه اسمانی هندوان باشد . گاتها که بخشی ازاوستا می باشد از  گفتارهای خود وخشور ( پیغمبر ) زرتشت است که نظر بدلایل لغوی و تاریخی که وجود دارد زمان این پیغمبر ، چنانکه گروهی از دانشمندان نوشته اند نباید کمتر از 1100 سال قبل از میلاد مسیح باشد . با اینکه اوستا در هنگام تاخت و تاز تازیان ( عربها ) و پس از ان در یورش مغول و تاتار از دست رفته و از بیست و یک نسک ( کتاب  ) که در روزگار ساسانیان در دست داشتند فقط چهار یک ان به ما رسیده ، باز سند بزرگی است انچنان که کم و کاست زبان پارسی باستان را بخوبی جبران نماید .

سانسکریت : سانسکریت زبان علمی هندوستان بوده و در ردیف پارسی باستان و اوستایی یکی از زبانهای کهنسال اریایی است و به نوبه خود یکی از سرچشمه های لغات فارسی ماست . اگر ریشه و بن یک لغت را در لهجه های پارسی باستان و اوستایی نیافتیم باید به نوشته های فراوان سانسکریت روی اوریم . اگر کشاکش روزگار بسیاری از اثار کتبی ایران را از میان برده ،خوشبختانه اثار هندوان که از خویشاوندان بسیار نزدیک ما هستند در سرزمین هندوستان بجای مانده که اثار کتبی انان با اثار کتبی ایران قدیم فقط تفاوت لهجه دارد چنانکه تفاوت لهجه میان پارسی باستان و اوستایی هم موجود است . اثار فراوان سانسکریت ( از کتب دینی ، داستانی  و دانشی ) پشتیبان بسیار سترگ  زبان فارسی است. یکی از اثاری که از سانسکریت به پهلوی(برزويه طبيب) ، از پهلوی به عربي(ابن مقفع) و از عربي به فارسی دري(نصرا..منشي) ترجمه شده کتاب دو شغال است که این اثر در زبان سانسکریت کره تکه  و دمنکه و در زبان پهلوی کلیلک و دمنک  و در زبان فارسی  کلیله و دمنه نامیده می شود .

پهلوی ( پارسی میانه ) : میان پارسی میانه که ان را معمولا پهلوی خوانند و پارسی نو که زبان رایج کنونی ماست زبان دیگری فاصله نیست . پهلوی یعنی لهجه سرزمین پارت ، همان سرزمینی که در پارسی باستان ر سنگ نوشته های هخامنشیان پر تهوه خوانده شده و آن نام خراسان کنونی است.این وجه تسمیه ناگزیر به این اعتبار است که پس از برچیده شدن شاهنشاهی هخامنشی و سپری شدن شهریاری خاندان سلوکس ، زبان رسمی ایران لهجه ای بوده زبان زد اقوام پارت که خاندان پادشاهی اشکانیان یکی از آن اقوام بوده اند. همانطور که پارسی باستان و پارسی نو (فارسی امروزی) را به سرزمین پارس (فارس) نسبت میدهند زبان پهلوی هم به مرز و بوم پارت (خراسان) نسبت داده شده است. کلمه پهلوی به زبان دوره اشکانیان و ساسانیان اطلاق می شود. نامیدن زبان پهلوی به زبان پارسی میانه به این اعتبار است که این زبان از نظر زمانی در میان زبان رایج روزگار هخامنشیان و زبانی که پس از اسلام در ایران رواج یافته واقع گردیده است. دوره رسمی پهلوی نهصد سال است یعنی از سال دویست و پنجاه قبل از میلاد مسیح با سرکار آمدن نخستین اشک (سر سلسله اشکانیان که از پارت یا خراسان امروزی برخاست) تا 651 بعد از میلاد مسیح (31 هجری) که سال کشته شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه دودمان ساسانی است که از فارس بودند. آثار کتبی که از زبان پهلوی به ما رسیده نسبتا بسیار کم است و میتوان گفت ناچیز است. در تالیفات نوسندگان ایرانی و عرب قرون پیش نام های بسیاری از کتب پهلوی یاد شده و در طی تاریخ هم برمیخوریم که بسیاری از کتاب های یونانی و سانسکریت به پهلوی برگردانده شده. اما امروزه با افسوس و دریغ جز همان نام ها چیز دیگری به جای نمانده است. باید به یاد داشت که گزندهای سهمگین به ایران روی داد. آنچه را عرب در این سرزمین برانداخت و تباه ساخت پس از چند قرن دیگر یکسره به دست مغول نابود گردید. در این جا باید بیافزاییم که گذشته از شکست ایران به دست تازیان که به ناچار در این گونه پیشآمد های سخت سرمایه معنوی قومی از دست میرود (به ویژه اگر آن هم آورد پیروزمند خود به هیج وجه از تمدن بهره ای نداشته باشد و به تعصب شدید هم دچار باشد) سبب دیگری که از ذخیره هنگفت کتب پهلوی روزگار ساسانیان بی بهره ماندیم تغییر یافتن خط پهلوی است به خط ملت فاتح. پس از رواج خط عربی در ایران زمین و منسوخ شدن خط دیرین دیگر کسی تسخ موجود پهلوی را به همان خط پهلوی ننوشت و رفته رفته با آن بیگانه شدند و از یاد بردند و دیگر کسی نتوانست آن را بخواند جز مشتی زرتشتیان. ناگزیر آنچه با این خط از روزگار پیش به جای مانده بود همچنان در گوشه و کنار افتاده و مورد توجه و استفاده کسی نبود تا اینکه زمانه هم کار خود را کرد و آن میراث مقدس نیاکان را گرد و خاک ساخت. اینچنین از نوشته های پهلوی که در هنگام شهریاری چهارصد ساله ساسانیان فراهم شده بود چیزی جز مشتی غبار پراکنده در این دیار به جای نماند.

پارسی دری (پارسی نو): پارسی نو زبان شهرهای شرقی و تاجیکان ناحیه ایران خاوری ، افغانستان، پامیر و ترکستان است. این زبان با زبان پارسی باستان که در کتیبه های هخامنشی به کار رفته مطابق است. در لغات پارسی نو از افعال ایرانی بسیار کاسته شده است و اشکال اسمی نیز به همین وجه از میان رفته اند. زبان عربی پیوسته در لغت پارسی نو تصرف کرده با این وجود خصایص این زبان از نظر اشکال کلمات به سهولت تشخیص داده می شود.

شایان ذکر این که زبان شناسان پارسی را بصورت خلاصه به سه زبان متعلق به سه دوره اطلاق کرده اند:

1-     پارسی باستان یا فارسی هخامنشی که به زبان عهد هخامنشیان اطلاق می شده.

2-     پارسی میانه یا پهلوی که شامل دو زبان پارتی (پهلوی شمالی - خراسان) و پهلوی ساسانی (پهلوی جنوبی - فارس) است.

3-     پارسی نو (دری) که به زبان فارسی پس از اسلام اطلاق شده و هر گاه پارسی یا فارسی بطور مطلق گویند مراد همین پارسی نو است. در ضمن برهان قاطع در خصوص واژه دری چنین توضیح داده است :

دری : بفتح اول بر وزن پری ، لغت پارسی باستان است ،و وجه تسمیه ان را بعضی به فصیح تعبیر کرده اند و هر لغتی که در ان نقصانی نباشد دری گویند همچو اشکم و شکم و بگوی و گوی و بشنود وشنود و امثال اینها پس اشکم و بگوی و بشنود دری باشد . و جمعی گویند لغت ساکنان چند شهر بوده است که ان بلخ و بخارا و بدخشان و مرو است .

 

برهان قاطع به چند زبان دیگر نیز بعنوان زبان های ایرانی اشاره نموده است که زبانهای   مادی – ختنی – سغدی – خوارزمی – تنگ سروک و تخاری  از ان جمله اند .

برهان قاطع در مقدمه خود پس از بررسی و چگونگی سیر تغییر و تحول زبان فارسی در صفحات 106 الی 110 به 17 لهجه ایرانی نيز اشاره نموده که لهجه خراسانی یکی از آنهاست .

 

                                            منبع: مقدمه جلد اول برهان قاطع به قلم ابراهیم پورداود

 

در روزگار و شرایطی که بیم ان می رفت زبان عربی اثری از زبان کهن پارسی باقی نگذارد ، خوشبختانه زبان دری تا حد قابل توجهی توانست احیاگر زبان پارسی باشد و شایان ذکر اینکه فردوسی در قرن چهارم هجری بر ان شد که کار ناتمام دقیقی ( شاعر معروف دوره سامانیان ) را به پایان رساند و داستانهای کهن پارسی را با زبان پارسی دری به نظم دراورد. سرودن شاهنامه در شرایطی که زبان فارسی رو به نابودی و فراموشی می رفت شاهکاری بود که توانست روح تازه ای در کالبد زبان فارسی بدمد و کلمات و واژگان پارسی را تا امروز زنده نگه دارد و اگرهمت و  تلاش   فردوسی  و دیگر افراد دوستدار زبان پارسی نبود شاید امروز اثری از زبان فارسی باقی نمی ماند  و همانطور که  خط پارسی به خط عربی تغییر یافت ، شاید زبان و گویش پارسی نیز به صورت کامل به عربی تغییر می یافت و همانند اتفاقی که در کشورهایی چون : مصر ، سوریه و عراق رخ داد ، سرزمین ما ایران نیز اکنون بعنوان یک کشور عرب زبان شناخته می شد  .

نكته قابل توجه ديگر در خصوص حروف الفباي زبان پارسي اينكه : برابر مطالب مندرج در قسمت پيشگفتار كتاب  چندجلدي شاهنامه فردوسي به نثر پارسي سره(تاليف دكتر ميترا مهرآبادي) شش حرف : ص - ض – ط – ظ – ع – ق  جزء حروف پارسي نبوده و همچنين دكتر مهرآبادي در خصوص وارد شدن واژه هاي بيگانه در شاهنامه فردوسي ، آورده است كه بيش از هزار واژه بيگانه اعم از عربي ، تركي و واژه هايي كه ريشه در زبانهاي ديگر دارند در شاهنامه  به كار رفته است .

 

 

   از مفاد مطرح شده اینگونه استیفاد می گردد که زبان ولهجه نیز مانند تاریخ اگر به صورت مکتوب ثبت و ضبط نشوند به  فراموشی سپرده می شود به خصوص در عصر حاضر که ارتباطات موضوع به فراموشی سپرده شدن زبان و لهجه های محلی را بیش از پیش تشدید نموده است . در این راستا این وبلاگ از علاقه مندان به حفظ گویش محلی خواهشمند است لغات و واژه هائی که درمحاوره مردم روستا متداول بوده ولی در حال حاضر رو به فراموشی گذاشته است یا هر واژه و اصطلاحی که مربوط به گویش خاص مردم روستا می شود را از طریق قسمت ارسال اطلاعات اعلام تا در اینده به صورت یک فرهنگ لغت بومی منتشر گردد .

 

تعدادی از لغتها ، واژه ها و اصطلاحات بومی : (توضیح اینکه برابر بررسی بعمل امده از فرهنگهای : دهخدا ،معین ، نفیسی و عمیدی اغلب این لغات دارای اصالت و ریشه کهن میباشند . )

 

لغت و تلفظ                         معنی

از به راست az be rast   کلمه  یا اصطلاح استفهام به معنی :راست می گویی ؟

از دستی az desti   از روی عمد – عمدا

اُو شُرشُری ow shorshori آبشار

اَلنگ Alang                     سبزه زار

انجی انجی anji anji   ریز ریز

اَوسنهAvsanah                افسانه

اَشتوAshtov                    شور و شوق

ایشتوIshtov                   چطور ،چگونه

افتو aftow                  آفتاب

 

 

ارمو   armo                آرمان

 

اريو aryo                  آريان

انگرشتک  angorashtak    بشکن (beshkan)

اَلفچAlefch                      زبر و چسبنده

از هم بدر رفتن asam badar raftan  کنایه از عصبانی شدن و معادل ان از کوره در رفتن

اشکینه ashkinah عموما به غذاهای آبکی گفته می شود

امبرت ambret گلابی (ریشه فارسی صحیح آن امرود می باشد)

اریشته arishtah رشته (رشته آش)

استا asta استاد

بینجbaynej                    گهواره

بی بی bibi    مادر بزرگ

ببا کلوbabakolo     پدر بزرگ

بلدز baldez خواهر شوهر (بالدوز)

بجله bajolah                  زگیل

بدbed                          ترانه ، سرود

بیدهbidah        یونجه خشک شده که جهت علوفه دام استفاده می شود.

بختهbakhtah                گوسفند پرواری

بزن غرهbazan ghorah     خار پشت

بزغله ماهار(بزغاله مار)bazghalamahr   نوعی از مار

بیب  bib     نام پرنده ای است

بجغ bejegh بپر (بجغستم= پریدم)

پرخوparkhav          روزنه

پلشت palasht    نجس

پلتیک paltik   حیله ، نیرنگ (به نظر می رسد این کلمه و کلمه politic در زبان انگلیسی ، یک ریشه داشته باشند.

پینه pinah       وصله

پدینهpadoinah       پونه

پیش درهpish dorrah    سایبان یا بالکن جلوی ورودی اتاق

پتو patav   مکان افتاب گیر

پیوال pival   محل اتراق گله گوسفند

پرپری parpari پروانه

تقلی toghli           گوسفند شش ماهه

تَکَهtaka              بز نر

تخت tokht   گوساله ماده

تنغل tanghal غلطیده

ترپ ترپ trap trap صدای تاپ تاپ

ترپس trappas صدایی که بصورت ناگهانی و بوسیله ترکیدن چیزی مثل بادکنک ایجاد شود

تنگلی tangoli   کوزه سفالین(در اینجا منظور از تنگلی گلوی تنگ میباشد که عموم کوزه های

سفالین که جهت نگهداری اب استفاده میشده دارای این ویژگی بودند.

توبرهtoibra        کوله پشتی

توتو toto اصطلاحی است که جهت جمع نمودن مرغها برای دانه دادن استفاده می شود

تُوتُو towtow گیج زدن – گیج خوردن

تل تل teol teol   تلو تلو خوردن ( عدم تعادل در هنگام حرکت)

تخمه takhmah تنبل

تیشلهtishla         تیله

تمنه tamanah تمانه – سوزن بزرگ

تمیزtamiz     (تموز) اول تابستان یا تیر ماه . مردم این روستا به برج اول تابستان تمیز(تموز)

به اول زمستان چله ، به اول بهار ماه نو روز و به اول پاییز میزون (میزان ) میگویند که به استناد

کتاب تبار شناسی و حیات ملی  تالیف اسماعیل یوردشاهیان این لغت ریشه در تقویم اشوری دارد.

در صفحات 111 و 112 کتاب مذکور امده است:در تقویم اشوری ماه تموز برابر تیر ماه است و

این تقویم هنوز هم در ترکیه و سوریه کاربرد رسمی دارد .مضافا اینکه در کتاب مورد اشاره از

ایشتار بعنوان الاهه عشق و باروری و از تموز بعنوان معشوق ایشتار بعنوان ایزد سرسبزی و

نباتات و حافظ رمه ها و گله ها یاد شده است .

ث

جغنهjaghnah     نام پرنده ای است

جغ جغ jegh jegh  فریاد زدن – جیغ زدن

جغ بلاغ jegh blagh دادُ فریاد

جُغ جُغ jogh jogh تغییر حالت دادن و ترش شدن (عموما جهت ماست استفاده می شود)

جونهjavanah    گوساله نر

چغک cheghok          گنجشک

چشملهcheshmalah    چشم غره

چنگلیchangholi   بشکن(beshkon)

چراغ دستیcharagh dasti    فانوس

چلکchelek    پیت حلبی

چفت chaft     سقف

چندلی chendeli بر سر زانو نشستن

چکمن chakmen چکمه

چولی chawli   آبکشی که معمولا بوسیله چوبهای نازک درخت بید ساخته می شد

چغل cheghal  سفت – محکم – غیر قابل نفوذ

حوچه hochah سکسکه

خراسkhoras  اسیاب دستی یا همان دست اس را گویند و خراس مخفف

خرد اس به معنی سنگ خردکننده میباشد.

خسیkhasi   بز نری که اخته شده باشد

خولیک kholik نام پرنده ای است (کاکلی)

خریج khorij خاکستر داغ

خسیلkhasil  علف جو که دراوایل بهار مورد استفاده دام قرار میگیرد(این جو در اول میزان (پاییز) و یک ماه قبل از جو پاییزه و بمنظور استفاده از علوفه آن  کاشته می شود. این گیاه دو بار درو می دهد ، اولی یک ماه پس از کاشت آن و دومین بار در فصل بهار . البته اگر از درو بار دوم آن صرف نظر شود ،میتوان از آن محصول دانه نیز برداشت کرد ولی نه به اندازه جو پاییزه.

دیشتبونdishtebon   دشتبان ، نگهبان مزرعه

دندdond   زنبور

دگزی deghzi گزید – نیش زد.

دلمکdolmak  حشره ای است گزنده

دم لق لقیdom lagh laghi   بچه قورباغه

درسمdersam  اصطلاحی است به معنی اشکال ندارد، عیبی ندارد

دلمهdalamah  پنیر تر یعنی شیری که پس از مایه زدن بسته میشود

درچهdarchah  پنجره

دریشنه drishnah روزنه

دقری doghri سریع و مطمئن

دیفالdifal   دیوار

دای day دیوار

دنهdanah   هسته میوه

دَدَdada       خواهر

دریشم derisham نشانه

دو کارد do kard قیچی

دندو قریچکdando ghorichak  به معنی دندانها را به هم سائیدن و کنایه

از حرص خوردن است .

دسرتنه desartanah اصطلاحی است به معنی فرد یا افرادی را (حیوان یا حیواناتی را) با تحکم و بصورت سریع وادار به حرکت کردن.( به آن دسینه هم می گویند.)

ذیل zil      خار

رزینهrazinah   راه پله

روروی ravravi گیاه شقایق ( به گل شقایق گل عروس، داماد می گویند )

زوzuv   دره عمیق و دارای چشمه سار

زنج zanj   شیره درخت یا شیره گیاه

ژ

سروقsarogh   سفره کوچک

سبستsabast   یونجه

سرهsarah    چرخه (نام گیاهی است)

سوزsavz     سبز

شلیshalli    تره کوهی

شیشکshishak   گوسفند یکساله

شپات یا شپتیshappat    سیلی

شونیshavni   پارچه و کهنه ای که بجای پوشک اطفال استفاده می شده

شو sheow  زیر – پایین

 

شو خنه   show khanah      خانه ي زيرزمين

شمیشک shamishk  چوب یا شاخه نازک و تازه درخت

صحب کچلsahab kachal       نام پرنده ای است تقریبا اندازه گنجشک

ض

ط

ظ

علف خرسalafkhars   زال زالک ( اسم میوه ای است )

عک ok خمیده (کمر عک = کمر خمیده)

غمار ghamar    قنداق

غوطه ghotah شنا – آب تنی کردن

فتیر fatir به نانی گفته می شود که قطری ضخیم دارد .

قیماق ghaymagh   خامه یا سرشیر

قبرکل  ghabrkol        گورکن ( اسم جانوری است )

قرقر gher gher حرف اضافه –سخن بیهوده(قرقر مکو =حرف اضافه نزن)

کقkagh    کال و نارسیده

کماج kamaj فتیرضخیمی که در زیر خاکستر پاییزگاه پخته شده باشد

کریباkariba  کسی که داماد را حنا می بندد

کوحهkohah   سرفه

کوندهkavandah  خربزه نارسیده

کپنکkapanak    بالا پوشی که با پشم درست شده و چوپانان در زمستان پوشند

کالkal   دره ، رودخانه یا ابراه

کلچهkalchah    کال کوچک

کفچهkafchah    نوعی مار

کلپسه kalpasah     مارمولک

کیلهkilah    پیمانه

ککا kaka    برادر

کلاغ سوزkolagh savz   پرنده ای است کوچکتر از کلاغ و به رنگ ابی

کریkarri بلدرچین

کیشته kishtah  خشکبار یا خشک شده هر میوه را گویند مثل کیشته زردالو که

همان قیصی میباشد.

کمه kamah    کشک

کمرته kamartah چاغلی بادام

کخ kokh کرم

کندی kondi کندو

کت کت kot kot غرغر کردن

کوپ کوپ kop kop  به صورت خمیده راه رفتن

کوش راحتی kavshe rahati دمپایی

کفری kofri عصبانی

گوازgavaz   چوبدستی که بوسیله ان الاغ ،گاو یا دیگر ستوران را رانند

گمار gamar    گله گاو

گلیژدمبهgolij dombah    عقرب یا کژدم

گدارgodar   راه عبور از کوه

گمبذgombaz    گمبد

گمبه ghombah چاق و تنبل (گامبو)

گسنه ghosnah گرسنه

گرپ گرپ ghorop ghorop عموما به صدایی گفته می شود که بوسیله پریدن بر بالای پشت بام ایجاد شود .

گرپس ghoropas صدایی که بصورت ناگهانی و بوسیله پریدن از ارتفاع ایجاد می شود.

لولاlovla     سبستزار(یونجه زار )

لولو lawlaw  اصطلاحی است به معنی سخن بیهوده (لولو مکو = حرف اضافه نزن)

لته latah پارچه ( شایان ذکر اینکه در ایرانشهر بازار پارچه ای وجود دارد که به آن بازار لته می گویند)

لخه lakhah کهنه و فرسوده

مسکهmaska     کره حیوانی

میچه پر mayachah por نوعی آش لقمه ای ( ماهیچه پر )

موسی کو تقیmosa ko taghi    یاکریم(اسم پرنده)

ماهارmahar   مار

می گیmaygi    ریسمانی که بوسیله موی بز بافته شده باشد

میمیز mimiz   کشمش

مُنی monni نوزاد(نی نی)

مَخوmakhow گیج

مرغشو marghasho بنای کوچکی که برای مرغها ساخته می شود ( مرغ آشیان)

مُخ مُخ mokh mokh  اصطلاحی است کنایه از بیگاری - انجام کاری که از سرعت و بهره مناسب برخوردار نباشد.

مَ ma بگیر- بستان

نقیلnaghil    معبر خروجی و کنترل اب استخر

نسرnasar     مکان سایه یا جایی که افتابگیر نباشد

نمزهnamzah      نامزد

ننه nana            مادر

 

نويه   navayah   نوه 

وصنیvasni    هوو

هم عروس ham aros  جاری

هم زلف hamzolf     باجناق

هلم بلکholam balak   الاکلنگ

هردهhardah

هرسه harasah مترسک ( این کلمه از هراسناک گرفته شده است)

یارمyaram      کلمه استفهام به معنی ایا

دو نکته در خصوص نوع بیان کلمات در گویش محلی مردم روستای کهنه:

1-     معمولا حرف (ن) آخر افعال به (و) بدل می شود .مثل :مزو(مزن)- مکو(مکن)

2-     معمولا حروف  (ان)  آخر کلمات به (و) بدل می شود .مثل : زمستو(زمستان)- توستو(تابستان) رمضو(رمضان)

در پایان میتوان گفت شعر یا سرود زیر، که بچه ها  در فصل زمستان در خطاب به خورشید و بمنظور بیرون آمدن آن از زیر ابر می خواندند، تا حدودی میتواند بیانگر نوع گویش محلی و بومی مردم روستا باشد.

افتو کو  افتو کو

بی بیر سوار گو کو

لحف کهنر پلتو کو

یک من برنج د اُو کو

سحر وخیز پلو کو

افتو کو  افتو کو

 

شعر یا سروده دیگری نیز که نوعی دعای باران محسوب می شده و در زمان خشکسالی بمنظور طلب بارش باران خوانده می شد، به قرار زیر است .

چولی چغل برو کو

گندم و جو ارزو کو

گندم د شو خاکه

از تشنیا هلاکه  .